X
تبلیغات
رایتل

































































part02

ساده بودیم جفتمون...


به هم عادت کرده بودیم خیلی زیاد..


به دوستام معرفیش میکردم و میدونس تو سایت خراطها بودم


اونم اومد سایت خراطها و پستامو میخوند پیامامو لایک میکرد و پشت سرم 


وقتی حرف میزدن جوابشونو میداد و فقط مخاطب حرفاش من بودم


به حدی رسیده بود که اکثر رفیقام فک میکردن دوست دخترمه که 


انقدر دفاع میکنه ازم!


روز تولد خواهر زادشو قشنگ یادمه وقتی عکسشو فرستاد تو یاهو واسم، 


خیلی خسته بود چشاش به زور باز بودن

چن وقتی درگیر بود 


اونجا دیر میومد خیلی دلتنگش بودم اون روزا

کاش دوباره میشد 


برگردم به همون سایتا و یاهو که الان هیچ اثری از هیچ کدومشون نیست...


چن سال اینجور گذشت.محرم...ماه رمضون... عید... روزای تولدمون... 


همش پر از خاطرس که قابل گفتن نیستن...


گذشت تا یه روز گف دارم با خونوادم میام شمال


روز دومی که شمال بودن زنگ زد گفت میخوام ببینمت

اون روز مغازه بودمو 


کسی هم نبود.خلاصه با بدبختی کار رو پیچوندم زنگ زدم دوست صمیم اومد 


دنبالم ادرس گرفتم از باران و رفتم پیشش

لب ساحل با دختر دائیش نشسته 


بودن.وقتی دید منو اومد جلو  تو چشمام نگاه کرد خندید باهام دست داد و رفتیم پشت الاچیق نشستیم یه لباس ساده تنش بود موهای فر شده و ژولیده و خیس، میگف تازه از اب اومده بود بیرون

یادمه منی ک یکدقیقه آرو نمیگرفتم و همش در حدل وٍر زدن بودم اون نیم ساعتی ک پیشش بودمو فقط داشتم چشاشو نگاه میکردم

چشماش از یادم نمیره هیچ وقت، معصومیت ازشدن میبارید...

وقتی حرف میزد چشاشو نگاه میکرد نتی وقتایی ک دیگه ساکت میشد و حرفی نداشت بزنه!

همش میگفت به چی داری نگاه میکنی انقدر؟میگفتم به تو!

(وقتی داشتیم برمیگشتیم عکس گرفتیم...دارمش هنوز...)

دیرش شده بودو میخواس بره.میترسید باباش اینا نگران شن و جلوتر راه افتاد رفت ما هم رفتیم سمت ماشین و برگشتیم.تو شهر پیاده شدم و رفتم سمت کافه، همش تو فکر چشاش بودم، دوس نداشتم به چیز دیگه ای فکر کنم.یه حالی بودم ک هیچ وقت تجربشو نداشتم.چن روز بعدش ک برگشتن اومد یاهو پیام داد دوس داشتم بهش بگم دلم پیش چشات موند ولی دلم رضا نمیداد! میترسیدم از دستش بدم...میترسیدم بره پشت سرشم نگاه نکنه دیگه...

میترسیدم...

[ جمعه 3 آذر‌ماه سال 1396 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ سعید ] [ 0 نظر ]

بسم الله... part01

+ بسم الله...


(داستان از اون جایی شروع شد که خسته شدم از کل کل تو سایت و چند 


وقتی با خودم قرار گذاشتم سایت هواداری خراطها که مدیر انجنش بودم 


نرم!یه روز داشتم نت گردی میگردم تو یه سایت موزیک اتفاقی چشمم خورد 


به یه اسم کاربری آشنا و عضو شدم.یه مدتی که گذشت و بعد همصحبتی 


باهاش فهمیدم اونی ک فکر میکردم نیس.تو یاهو بهش گفتم که تو یه 


سایت موزیک یکی هم اسمت هست و آدرس رو دادم بهش. اونم اومد عضو 



شد و شروع کردیم حرف زدن تو انجمن سایت موزیکه. یعنی تا جایی رسیده 


بود که رسما گروه موزیکو بهم ریخته بودیم دوتایی و ادمینشش اومد یاهو


 بهم گفت مراعات کنید و از اون به بعد هوای بچه های سایت و تالارشو بیشتر 


داشتم.با چن تاشون رفیق شده بودم و خلاصه کمک میکردم به بهتر شدن 


سایتو افزایشش ممبراشون و من شدم مدیر تالار یا همون انجمن سایت!


 یه روز دقیقا یادم نمیاد یکی از ممبرا یه پست اشتباه فرستاده بود یا یه 


همچین چیزی، پیغام شخصی دادم بهش ک درست پیامشو و اونم درست کرد.


یه مدت با پیغام شخصی حرف میزدیم که گفتم بریم یاهو چون راحت تر 


بودم اونجا و اونم گفت باشه.اسم کاربریش باران بود، یوزر یاهوش غزل!


که گفت تو شناسنامه غزله ولی باران صداش میکنن. شب اولی که همصحبت 


شدیم خیلی طولانی بود مکالممون.هم من کلی حرف داشتم بزم واسش هم اون 


شنونده ی خوبی بود.فک کنم یک هفته از آشناییمون میگذشت که کل داستان 


زندگیو عشق اولمو بهش گفتم و اونم همینطور! اون موقع یکی رو دوست داشت 


اسمش نیما بود.یادمه یه شب که خیلی بهم ریخته بودم بخاطر عشق اولم یا 


همون عشق بچگیام بهم پیشنهاد داد که واسه اینکه اونو یادم بره با یکی وارد 


رابطه شم که قبول نکردم و به شوخی گفتم کی منو قبول میکنه که گفت من! 


 کلی بهش پریدم که این چه حرفیه داری میزنی ما مثه دوتا رفیقیم نه بیشتر که 


دستو پاشو جمع کرد و یه مدت حتی باهاش خیلی سرد برخورد میکردم و اونم 


فهمیده بودو عذرخواهی میکرد همش! 


یادمه هر موقع یاهو مسنجر رو باز میکردم یه پیام از طرف اون داشتم.امکان 


نداشت یاهو سر بزنه و پی ام بهم نده.دختر خیلی خیلی خوبی بود خیلی زود 


وابسته شده بودیم، حرفای همدیگه رو خوب میفهمیدیم و درک میکردیم.


جفتمون ساده بودیم...)


 ادامه دارد...


[ دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1396 ] [ 08:37 ب.ظ ] [ سعید ] [ 0 نظر ]

سیزده...

راه را بر نفس پُلُم کردم
زندگی در تنم که تعطیل است
سفره را با سکوت می چینم
سال هایم بدون تحویل است

مادرم آرزو های خوبی داشت
در جوانی پیر پسر شده ام
دخترِ طالع های نحسم باش
* « سیزده های در به در شده ام »

                        فرجام خیراللهی

* پ.ن : مصرعی از سید مهدی موسوی



سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به دَرم

که به دیوار و درش، تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود میگذرم...


استاد شهریار


*سیزدهتون مبارک...

شرح مطلب

[ پنج‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1394 ] [ 11:46 ق.ظ ] [ سعید ] [ 2 نظر ]

دِل مُرده...

+ میدونم از اول هم چیزی خوب نبوده! ولی...


ولی قرار نبود از اینی که هست بـَـــد تر بشه...


چرا همه چی بهم ریخته...


آخه خدا جون؟! بَسـَّم نیست؟!


پی نوشت: منو که میشناسین، دوس ندارم وقت خداحافظی غصه دار نشون بدم خودمو!


ولی نمیشه،نمیزارن...


آپ های آخرمه قبلِ غیب شدنِ  2 سالم! دوس نداشتم اینجوری تموم کنم...


تورو خدا واسم دعا کنین، شما پا در میونی کنین، بِش بگین آسون بگیره واسم...!


[ پنج‌شنبه 6 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 02:30 ق.ظ ] [ سعید ] [ 5 نظر ]

یه روزی...


  +پیگیرم نباشین... 

[ جمعه 18 مهر‌ماه سال 1393 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ سعید ] [ 7 نظر ]

این سرفه ها تنها صدای زندگیمه...

مسیرِ ما جداست از هم
تو با عشقت قدم رو برف
به یادت با همیم بازم
من و ساز و یه دنیا حرف...
               "حسین ترابی"



[ چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ سعید ] [ 6 نظر ]
1 2 3 4 5 6 >>