آره !

خیلی بیشتر دوسش داشتم...

زندگیم عوض شده بود همه چیز قشنگ شده بود، صبحا به عشق اون زودتر از خواب بیدار میشدم شبا تا دیر وقت باهاش حرف میزدم.

ده روز مونده بود به اعزامم از کارم اومدم بیرون به بهانه ی استراحت!

کل اون ده روز رو با صدای باران پیامای بارانِ من سر کردم

بهترین روزای عمرم بود، همیشه برام وقت داشت همیشه دلتنگم بود از حرف زدن باهام خسته نمیشد منم همینطور...

به سرم زده بود بیخیال خدمت بشم و نرم یا حداقل تاخیر بندازمش چند ماه ولی از طرفی یچیزی درونم میگفت نه و از طرفی هم مشکلات خونواده‌م همچنان ادامه داشت و طاقت موندن نداشتم.

یادمه رفتم ساری تقسیممون کردن فرستادنمون پادگان شهید قاسمیانِ شیرگاه، اونجا هم چون شهیدای غواص رو آورده بودن و قرار بود یکی از شهیدای گمنام غواص رو تو پادگان دفن کنن مارو ۴ روز مرخص کردن تا تو دست و بالشون نباشیم!

خلاصه موقع برگشت با گوشی ساده‌م پیام دادم به باران و بهش گفتم اولش  کلی ذوق کرد بعد گفت چرا نرفته برگشتی و واسش توضیح دادم کلی خوشحال شد که چند روز دیگه هم میتونیم راحت حرف بزنیم!وقتی برگشتم و گوشیمو روشن کردم دیدم تو تلگرام واسم پیام گذاشته که اولین روزه رفتی و دلتنگتم و...

خیلی کیف دادم بهم...خیلی چسبید...

《میدونین؛ بعد کلی سختی درست جایی وایستین و فکر کنین هیچ کسی نمیخواد حتی خونوادت،یکدفعه یکی پیدا بشه تموم اون عشق و کمبودی که داشتین رو یکجا بهتون بده دوست ندارین ازش دل بکنین دوست ندارین ولش کنین دلتون میخواد تا ته دنیا باهاش باشین و حتی لازم باشه جونتونم براش بدین...》

اون چند روز هم گذشت و من شدم سرباز آموزشی تو پادگانی که هیچ کسی رو نمیشناختم و حتی یدونه آشنا توش پیدا نمیکردم

هفته ی اول خیلی سخت بود و هر جوری بود سعی میکردم خودمو با شرایط وفق بدم.آخر هفته ی دوم بود بهمون اجازه دادن ۴۸ساعت بریم خونه هامون.اون روز رو نمیدونم چجوری تا خونه اومدم وقتیم رسیدم کسی خونه نبود و مستقیم رفتم سر وقت گوشی و به باران زنگ زدم یه دل سیر باهاش حرف زدم و همه چیو واسش گفتم بعدش رفتم پیاماشو خوندم تو تلگرام و جواب همشونو با قربون صدقه دادم!

خلاصه مرخصی تموم شد و رفتم پادگان و روز از نو و روزی از نو با این تفاوت که هر یکی دو روز در میون تایم بیکاریمو میتونستم یکی دو دقیقه ای زنگ بزنم و با باران حرف بزنم و بعضی از هفته ها اجازه داشتیم برگردیم خونه پنجشنبه ها و جمعه ها و بازم پیاما و حرف زدنای باران...

آموزشیم تموم شد و تقسیممون کردن و افتادم کرمانشاه!تو راه پیام دادم به باران و گفتم افتادم کرمانشاه باور نمیکرد اولش، کلی قسم خوردم تا باور کرد میگفت اینجوری که از دوریت من دق میکنم میگفتم مجبورم برم و تو یگان وقتم آزاد تر هستش و بیشتر میتونم زنگ بزنم بهش!خلاصه کلی حرف زدم تا قبول کرد.دوباره باید ازش خداحافظی میکردم و راه میفتادم فرقش اینجا بود نمیدونستم چن وقت باید ازش بیخبر باشم چن وقت نمیتونم باهاش حرف بزنم و...

استرس کلافه‌م کرده بود و هرجوری بود دل کندم و رفتم اونم چه دل کندنی، جونم داشت در میومد انگار.کل راه بغض کرده بودم و دو تا از هم دوره ایای آموزشیم باهام بودن و همش میگفتن چرا ساکتی،چی میتونستم بگم...

رسیدیم کرمانشاه و دوباره تقسیممون کردن دو نفر جای دیگه افتادن و من افتادم پاوه،جایی که فقط اسمشو شنیده بودم!

شانس بد من خوردیم به تعطیلات چند روزی ستاد نیروهای اداریش نبودن و چند روز ‌تو ستاد موندیم تا تقسیممون کردن

بخاطر شغل قبل از خدمتم منو فرستادن نونوایی قرارگاه

یکی دو روزی موندم تو قرارگاه سربازا و کادریاش به قدری صمیمی بودن با همدیگه و زود رفیق شدن باهام که خودمم باورم نمیشد!اگرچه یکی از سربازای اصلی و پایه بالا و سرپرست نونوایی رفته بود مرخصی و تقریبا ۱۲ روز بعد از من ۲ تا سرباز جدید مثل خودم هم دادن به پشتیبانی و آشپزخونه که آسایشگاه و محل پستمون با هم یکی بود و بیشتر وقتمون رو با هم میگذروندیم.قبل از تموم شدن مرخصی سرپرست نونوایی من کارارو خیلی زود یاد گرفتم و وقتی اومد باور نمیکرد که من چند  روزه همش دارم این کارارو میکنم!

یکی دو هفته ای گذشت تا بالاخره تونستم گوشی یکی از بچه هارو بگیرم و زنگ بزنم به باران،چقد دلتنگم بود...چقدر دل من براش تنگ شده بود که حد و حساب نداشت...

چن روز بعد از افسرنگهبانمون خواهش کردم ک گوشی بگیرم و چون مسیرم تا خونه خیلی دور بود نَه و نُچ نیاورد و قبول کرد.

همون روز رفتم گوشی خریدم و سیم کارت و شروع کردم با باران حرف زدن .

۵۸ روز اونجا بودم که بچه ها گفتن برو مرخصی تا مرخصیامون به همدیگه نخوره به بقیه فشار بیاد واسه پست دادن.

شبش به باران گفتم، گفت بیا تهران پیشم بعد برو شمال

نمیدونین چقد خوشحال شدم.شبش وسیله هامو جمع کردم و اول صبح راه افتادم و فردا صبح ساعت ۳ ترمینال آزادی بودم!

ساعت ۳ صبح! یه سرباز!تنها تو سرمای آذر ماه تهران! بدون لباس گرم و تو لباسای سربازیش...!یخ داشتم میبستم هی بلند میشدم قدم میزدم سیگار میکشیدم، قسمت بدش این بود که نمیتونستم بخوابم!

از ساعت ۳ صبح تا ۷صبح که باران زنگ زد داره میاد دنبالم یه پاکت و نیم سیگار کشیدم!نفسم دیگه بالا نمیومد تا باران رسید

تو ایستگاه مترو بودیم!واستادم فقط نگاهش میکردم همه چی یادم رفته بود سرما، نفسم، خودم و...همه چی....همه چی، دلم میخواست همونجا بغلش کنم و ببوسمش  ولی خب، من...!

خلاصه راه افتادیم رسیدیم به ماشینش سیگار میکشیدیم و حرف میزدیم و قربون صدقه‌ش میرفتم و دستشو میبوسیدم.نگام میکرد و میمردم واسه نگاهش...دم دمای ظهر بود گف "..... "و"......" قراره بیان.اولش تعجب کردم گفتم چطوری میشه که اینا با همن اصلا! گفت همدیگه رو دیدن خوششون اومده به ما چه!گفتم تو نمیدونستی؟گفت چرا میدونستم چن باری هم باهاشون بیرون رفتم تا مطمئن شدم ازشون،گفتم من غریبه بودم بهم نگفتی؟گفت نه نمیخواستم بگم که دلت نخواد و بگی کاش بودم!گفتم من اینجوری آدمم،منو اینجوری شناختی؟گفت ولش کن اصلا و بحثو عوض کرد و گوشیش زنگ خورد و یکم حرف زد و آدرس داد بعد چند دقیقه یه پراید پشت ماشین ما وایستاد و گف ایناهاش، بچه هان! من هنوز تو بُهت حرفاش بودم و سیگار میکشیدم وقتی حرف زد متوجه‌ش شدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم که گفت سعید بچه ها فکر میکنن بعد از امروز منو تو قراره همدیگه رو فراموش کنیم و جدا بشیم گفتم چرا؟ که گفت اینجوری بهتره!

نفهمیدم منظورشو پیاده شد و رفت سمت بچه ها و منم بعد حدود ده ثانیه که داشتم حرفتشو هضم میکردم پیاده شدم و باهاشون سلام علیک کردم

اون روز خیلی دمق شدم خیلی بهم برخورد اون از بیرون رفتنا و نگفتنا.اینم از فراموش کردن...خستگی رو بهونه میکردم هر بار که میپرسیدن چی شده!

《اون روز فهمیدم اسم اصلیش نه غزله نه باران،ولی چون ذهنتون منحرف نشه همون باران رو مینویسم...》شبش راه افتادم سمت شمال.

تو این مرخصیم باران میگفت نمیتونه پیام بده یا زنگ بزنه و نیما رفته خونشون با اونا زندگی میکنه!و میگفت خودش هرموقع تونست زنگ میزنه یا پیام میده!یکی دو روز غیبش میزد بعد پیام میداد و منم چون دوسش داشتم تحمل میکردم!

مرخصیم تموم شد و با گوشی اندرویدم راه افتادم سمت کرمانشاه ، تازه راه افتاده بودم که پیام داد گف از این به بعد مدتای طولانی تری پیام نمیدم میگفتم چرا میگف راحت تر فراموشم میکنی!گفتم واسه چی فراموشت کنم؟ میگفت من نمیتونم با اینا "نیما و خونواده‌ش" بجنگم.نمیتونم واسه تو بشم و...

《پرچونگی بیش از این نمیخوام بکنم و میخوام زودتر برسم به آخر داستان و واسه همین خلاصه‌ش میکنم》

هفته ای یه روز شایدم کمتر پیام میداد و حال و احوال میکرد.یادمه ۱۲ روز پیام نداده بود داشتم دق میکردم از نگرانی از همون دوستمون ک با هم بیرون رفتیم خبرشو میگرفتم....فک کن،خبر عشقتو از دوستت بگیری...خیلی سنگینه و هضم کردنش سخته...

یه شب پیام داد من نمیتونم ادامه بدم بیشتر از این و دیگه پیام نمیتونم بهت بدم...انگار جونمو داشتن میگرفتن...التماس میکردم...گریه میکردم...زار میزدم...حرف به گوشش نمیرفت...انگار باران منو گرفته بودن و یکی دیگه رو گذاشته بودن بجاش...داشتم دق میکردم اون شب نخوابیدم تا صبح جای همه بچه ها پست دادم....تا صبح زار زدم و گریه کردم. ..تا صبح سیگار کشیدم پدر ریه هامو در آوردم...زورم به باران نمیرسید به خودم که میرسید...پدر خودمو در آوردم از اون روز...غذام یک سوم حالت عادی شده بود،سیگارم سه برابر و تنها تر از همیشه شده بودم...

همه فهمیده بودن حالمو ولی چی میتونستم بگم چی داشتم که بگم...

تا آخر خدمتم سر کردم...هرجوری بود سر کردم.مرخصی پایان دوره‌مو گرفته بودم برگردم شمال که رفیقم زنگ زد و قرار شد برم پیشش.یه شب پیشش موندم و فردا شبش راه افتادم سمت شمال و قرار شد وقتی تسویه‌مو گرفتم برگشتنی برم تهران پیش همون دو نفر که باران هم قرار بود بیاد خونشون!

ساعت ۳ رو رد کرده بود که رسیدم تهران!نشستم تو یه تاکسی و قرار شد پر شد حرکت کنه که ساعت شد ۷ و هنوز ما سر جامون بودیم و منم خوشحال ک حداقل یه جای گرم پیدا کردم بمونم!خلاصه ساعت ۷ صبح کرایه ی دربستی رو بهش دادم و منو رسوند و رفیقم اومد دنبالم رفتیم تو یه کافه یه قلیون کشیدم تا هماهنگ کرد و رفتیم خونه‌ی"...."

با خودم عهد بسته بودم دیدم سرسنگین باهاش برخورد کنم و انگار نه انگار چیزی بینمون بوده و تموم شده!

طرفای عصر بود که زنگ در صدا خورد و باران بعد چن دقیقه اومد داخل خونه.با همه دست داد و رسید به من سلام کرد وایساد تو چشام نگاه کرد و خندید انگار همه چی یادم رفت...خندیدم خسته نباشید بهش گفتم و رفت لباساشو عوض کرد و اومد یه گوشه نشست و شروع کرد با همه احوالپرسی کردن و منم فقط نگاهش میکردم!

نیم ساعت بعد متوجه نگاهام شده بود اومد پیشم نشست دستامو گرفت همه چی یادم رفت حتی همون یه ذره دلخوریم.اون شب خیلی خوب بود تا نزدیکای صبح شوخی میکردیم و حرف میزدیم آخر شب باران تو اتاق خواب خوابید و من و دوتای دیگه رفتیم تو سالن که صدام کرد برم پیشش بخوابم! رفتم پیشش دراز کشیدم موهاشو ناز کردم قربون صدقه‌ش رفتم گفتم چی میشد تو واسه من بودی...گفت من میخوام واسه تو باشم،اما پدر و نیما نمیزارن و نمیشه...گفت دعا کن یکی بمیره اون وقت من میشم واسه تو...

اون شبم تموم شد و باران واسه همیشه رفت...

هر بار یچیز عجیب و  غریب با سند و مدرک ازش میشنیدم!

یه بار میشنیدم میگفت دلم واسه سعید میسوزه که هنوز امیدواریش میدم و میگم برمیگردم پیشت!

یه وقت میشنیدم میگفت من سعیدو اصلا دوست نداشتم!

چن وقت بعد این ماجراها پدر باران از ایران رفت و از مادرش جدا شدن!نمیدونم چند سالِ از جدایی علنی منو باران میگذره، اما همیشه میگفت سد بین من و تو، بابام و نیمان!اگه هرکدومشون نبودن این سد ترک میخورد و گذشتن ازش راحت بود!

《الان باباش نیست،سد هنوز محکم سر جاش ایستاده، سد بین منو باران نه پدرش بود نه نیما و نه هیچ کس دیگه...

سد بین ما دروغ بود، سد بینمون خودِ باران بود...》

نمیدونم چرا من باید انتخاب میشدم تو این ماجرا، سختیایی که کشیدم و براش گفته بودم عقده های تو دلمو بهش گفته بودم از تک تک ثانیه های زندگیم خبر داشت از وضعیت مالی و زندگیم خبر داشت از وضع و اوضاع خونواده‌م خبر داشت ولی نمیدونم چرا من باید بازی میخوردم...حق من نبود این بازی خوردنه...حق من نبود...


پی نوشت؛


زندگی داره میگذره با همه تلخ و شیرینیاش با همه سختیا و سادگیاش...

اینارو نوشتم تا باران، غزل، الناز و...رو همینجا جا بزارم...

خیلی وقته جا گذاشتمشون اما قصه ای که شروع میشه رو باید تمومش کرد...

پایان

سعید موسوی





[ جمعه 12 مرداد‌ماه سال 1397 ] [ 05:58 ق.ظ ] [ سعید ] [ 0 نظر ]